زندگیم ,مردهای ,تلفن ,خیلی ,مردهای زندگیم

۱. مامانم سه چهار روزه هی میره و میاد! هی میاد و میره! که توی سبدهایی که واسه سفره هفت سین بافته چی بزاره که خیلی اقلام موجود توشون به ته سبد خزیده نشن!! روزی دو بارم تا خیابون می رفت و میومد چیزی پیدا نمی کرد !!

حالا من امروز اومدم یه دسته برگه چک نویس رو بریزم دور ولی چون سطل آشغال ازم دور بود و میز سفره هفت سین به جاش بغل گوشم بود پاشدم هرکدومو مچاله کردم چپوندم تو هر کدوم سبدا بعدم یه ذره پوشال رنگی ریختم رو کاغذ چک نویسا و مشکل حل شد :دی 

۲. امروز که ن اومده بود خونه ی ما و رفته بود تو اتاق منو در رو بسته بود و داشت پشت تلفن گریه می کرد و با گریه به اونیکه پشت تلفن بود  می گفت حالا باید چکار کنم!! من فقط توی حال نشسته بودم و صدای گریه اشو میشنیدم و به مردهای زندگیم فکر می کردم!! از بابام گرفته تا کسی که عاشقش شدم و داداش و پسر عمه و خلاصه که همه ی مردهای زندگیم!! دیدم  خیلی از اوقات بوده که این مردها دلمو شکستن و یا درکم نکردن و یا نادیده گرفتنم و خیلی وقتها شده از دستشون بغض کردم ، گریه کردم، زار زدم!! ولی هیچ وقت نامرد نبودن! هیییچ وقت در حقم نامردی نکردن!!

ن داشت توی اتاق من گریه می کرد پشت تلفن!! من توی حال بغض کرده بودم!!منم بودم اونجوری گریه می کردم و ازینکه همه ی مردهای زندگیم این همه نامردن !!

۳.(کمی بعد اضافه شد) امروز خیلی دلم می خواست یه نفرو از گیساش بگیرم بکشم بعد بکوبونم کله اشو به دیوار، اینقد که خوون باشه که بپاچه به اینور و اونور :| 

منبع اصلی مطلب : سکانس های بی مخاطب
برچسب ها : زندگیم ,مردهای ,تلفن ,خیلی ,مردهای زندگیم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : سکانس امروز