امروز برای اولین بار نشستم پشت فرمون!

خوب همین دیگه، به نظرم در همین حد بدونید کافیه دیگه! و دیگه اینکه تهشم که فرمونو تحویل بابام دادم هم خودمون سالم بودیم و هم ماشین :دی 

دیگه اولش چی شد و نزدیک بود همون اول کاری من از عرصه خداحافظی کنم رو بذارید نگم :))  فقط میتونم بگم چون تو بیابون خدا بودیم حالا اگه من یه چند ثانیه دیگه هم پامو تخته گاز گذاشته بودم ، اتفاقی نمیفتاد ! فوقش تا دامنه کوه یه کله می رفتیم :/  والاع!! دیگه من درک نمی کنم چرا مامانمو رضا و بابام داشتن میزدن تو سر و صورت خودشونو هی می گفتن ترمز، ترمز:|  حالا تا نوک کوهم میبردمشون عیب نداشت که، ایششش:// 

منبع اصلی مطلب : سکانس های بی مخاطب
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : سکانس شوماخر فقید باس بیاد لنگ بندازه!